بچه که بودم همسایمون تو حیاطشون یاس داشت ، تو اردی بهشت ماه به عشق بوی یاس صبحگاهی پنجره رو باز می ذاشتم و نزدیک تراس می خوابیدم و تو راه مدرسه هم می پریدم بالا و یه شاحه یاس با خودم می بردم مدرسه و تو خونه هم وقتی مشقهام و می نوشتم یه لیوان پر از گل یاس کنارم بود تا دوباره فردا.
حالا هم منتظره گلهای یاس هستم که عمرشون فقط دو هفته است و تو این ماه هستن - برای رسیدن به محل کارم دارم یه مسیری و تو ذهنم طراحی میکنم که حتما از کنار این یاس ها رد بشم .
من متولد مهرم و عاشق پاییز ولی دیوونه ی اردی بهشتم و از همین الان هم عزای تابستون و گرفتم.
کاش می شد یاس و سایه درخت و رگبار تندش و همیشه داشت .
راستی می دونستید اردی بهشت نماینده صفت راستی و درستی وپاکی و تقدس اهورامزدا است.
۱۳ روزه نوروز و با یه هفته قبل و یه هفته بعدش کامل خونه بودم ، تنها چیزی که از تلویزیون محترم ایران مشاهده می کردم کلاه قرمزی بود و سینما ۴.
چرا سینما ۴:
اول اینکه این برنامه هر فیلمی و که به نمایش میذاره یه دلیلی واسش داره مثلا "مکس پین" و به خاطر جلوه های ویژه یا فیلم "صنم" و به خاطر طراحی صحنه ولباس یا... به نمایش می گذاشت و من این و خیلی دوست دارم یعنی به فیلم ها از همه لحاظ نمره صد نمیده یعنی مجری محترم نمیگه -این فیلم فوق العاده رو مشاهده کنید - میگه این فیلم و نگاه کنید و از جلوه های ویژش یا به طراحی صحنش دقت لذت ببرید.
دوم اینکه من عاشق تیتراژ این برنامه شده بودم ، میگم عاشق یه چیزی میگم یه چیزی می شنوید هر روز غروب اگر صدای هژیر مهر افروز و نمی شنیدم روزم شب نمی شد.
تا حالا اسمش و نشنیده بودم و کاری ازش نشنیده بودم ولی حالا می بینم چه چیزی و از دست می دادم اگر ایام نوروز و به دیدن خاله خان باجی می رفتم و شبکه محترم ۴ و تماشا نمی کردم.
خلاصه دیروز بعد از کلی جست و جو موفق شدم آلبومش و به دست بیارم .از دیشب تا الان شاید هزار بار این آلبوم و گوش کردم و سیر نشدم .
به شما دوستان! (اینجا یه سوال پیش میاد من مگه دوستانی هم دارم) ؟؟؟؟( با توام مونا و عاطفه)توصیه می کنم حتما این آلبوم و تهیه کنید و گوش کنید هرچند شما دو تا زیاد اهلش نیستید ولی من دارم باهاش زندگی می کنم.
آرام گاهی نا آرام زیر لاستیکهای ماشین مدام مسافران 
روستای ارنگه در چند کیلومتری کرج
یکی قشنگی منظره رو می بینه
یکی کثیفی پنجره رو
این تویی که تصمیم می گیری چی ببینی
گرسنگی نکشیدی که عاشقی یادت بره .
چرا فکر می کنی من نمی فهمم؟
چرا اینقدر بیرحم شدی؟
یعنی نداشتن کار و پول و سقف و قرض و قوله می تونه اینطوری آدما رو عوض منه؟
اولش که دیدم داستان پسره سریال( چون از آنجایی که همه می دانیم در تمام سریال های ایرانی حتما یک پسر و دختری هستند که محور داستان قرار می گیرند ) داستان زندگیش مثل داستان (جان لاک تو سریال لاست) هست علاقمند شدم که ببینم چی میشه خیلی جالب بود حتی نویسنده این سریال(عباس نعمتی) به خودش زحمت عوض کردن دیالوگ ها رو هم نداده بود .عینا همون دیالوگ ها همون بیماری دیالیز پدر و گرفتن کلیه و خلاصه کپی برابر اصل بود .
و اما داستان دختر سریال...
عینا داستان فیلم (سوئینی تاد به کارگردانی تیم برتون) بود باورم نمی شد دختر داستان دربند قاضی محترم و پدرش آرایشگر شیطانی خیابان فلیت بود منتها نه با بازی جانی دپ بلکه با بازی مجید مظفری دقیقا همون صحنه ها همون حرفها همون تیغ تیز برای بریدن سر قاضی ...
خلاصه سرتون و درد نیارم با دیدن این سریال شاهد یک دزدی ادبی به تمام معنا هستیم که یا باید تا آخر سریال حرص بخوریم یا تلویزیون و خاموش کنیم و بشینیم به تماشای فیلم (ماجرای عجیب بنجامین باتن) و هی مقایسه کنیم سینمای ایران و با سینمای هالیوود و هی غصه بخوریم چرا آخه چرا؟
ما که نمی تونیم ، یا فیلم نسازیم یا اگه ساختیم دزدی نکنیم یا ...
البته ناگفته نمونه که همین فیلم بنجامین باتن هم ظاهرا مورد اتهام دزدی فیلمنامه قرار گرفته ولی تو اونجا قانون با همه چیز درست برخورد می کنه و این موضوع هم داره قانونی طی میشه حالا تصور کنید این جریان تو ایران اتفاق می افتاد ...
توصیه می کنم حتما این فیلم فینچر رو ببینید و لذت ببرید درسته که فیلم با ریتم کندی پیش میره ولی شما رو خسته نمی کنه مخصوصا با بازی فوق العاده برد پیت .
نویسنده ایتالیایی از سازندگان "بنجامین باتن" شکایت کرد
یک کارمند ایتالیایی با شکایت از سازندگان "مورد عجیب بنجامین باتن" مدعی شد فیلمنامه این فیلم بر مبنای داستان کوتاه سال 1994 او نوشته شده است.
آدریانا پیچینی یک کارمند اهل رم ادعا کرد این فیلم بر مبنای داستانی کوتاه از او با عنوان "بازگشت به معصومیت آرتور" ساخته شد که 15 سال پیش نوشته شده است.
داستان پیچینی به طور رسمی تحت قوانین کپیرایت ایتالیا قرار دارد و حتی برای چند ناشر در آمریکا فرستاده،اما هیچگاه چاپ نشد. به گفته جانی ماسارو وکیل پیچینی،شکایتنامه او به دادگاه حل اختلاف رم تقدیم شده،به این معنا که یک قاضی فیلم را می بیند و کتاب را میخواند.
اگر قاضی تشخیص بدهد شباهتها بین کتاب و فیلم زیاد است،جلسه دادگاه برگزار میشود. ماسارو که یکی از چهرههای شناختهشده صنعت سینما در ایتالیا و رئیس اسبق انجمن سمعیبصری ایتالیا است،تاکید کرد اطمینان ندارد پیچینی به دنبال دریافت غرامت از فینچر،اریک راث فیلمنامهنویس و تهیهکنندههای فیلم باشد.
تو این ماه برای خودم یه کتاب خریدم به اسم ( کافه پیانو) نوشته فزهاد جعفری که فکر می کنم خیلی دیر اقدام کردم به خوندنش چون چاپ چهاردهمه - از خوندنش واقعا داشتم لذت می بردم تا اینکه واقعیت با داستان قاطی شد و از جذابیتش کم کرد مخصوصا از اون قسمتی که کافی من داستان نامه به خواهر پری سیما می نویسه حالم به هم می خوره ولی در کل بد نبود.

یه سی دی سلکشن روسی با ۱۹ تا آهنگ هم خریدم که فقط از دوتاش لذت بردم.

آخرین فیلم آنجلینا جولی هم آخرین خرید در سبد فرهنگی من بود به نام (بچه عوضی یا عوض شده ) کار کلینت ایستوود که یه داستان واقعی و به تصویر کشیده بود در کل فیلم خوبی بود ولی اواسط فیلم خیلی کش اومد به حدی که اگر آدم کم حوصله ای بودی یا اگر آنجلینا جولی بازی نکرده و ایستوود کارگردانی نکرده بود ممکن بود دستگاهت و خاموش کنی و بشینی پزشک دهکده رو ببینی ولی یه صحنه از فیلم و آنجلینا فوق العاده بازی کرده بود اونجایی که بهش اطلاع میدن بچش پیدا شده تو احساس می کردی واقعا واقعا بچه خودش پیدا شده پیشنهاد می کنم به خاطر همین یک لحظه هم که شده فیلم و ببینید.
يكي بود يكي نبود، يك بچه كوچيك بداخلاقي بود. پدرش به او يك كيسه پر از ميخ و يك چكش داد و گفت هر وقت عصباني شدي، يك ميخ به ديوار روبرو بكوب.
روز اول پسرك مجبور شد 37 ميخ به ديوار روبرو بكوبد. در روزها و هفته ها ي بعد كه پسرك توانست خلق و خوي خود را كنترل كند و كمتر عصباني شود، تعداد ميخهايي كه به ديوار كوفته بود رفته رفته كمتر شد. پسرك متوجه شد كه آسانتر آنست كه عصباني شدن خودش را كنترل كند تا آنكه ميخها را در ديوار سخت بكوبد
بالأخره به اين ترتيب روزي رسيد كه پسرك ديگر عادت عصباني شدن را ترك كرده بود و موضوع را به پدرش يادآوري كرد. پدر به او پيشنهاد كرد كه حالا به ازاء هر روزي كه عصباني نشود، يكي از ميخهايي را كه در طول مدت گذشته به ديوار كوبيده بوده است را از ديوار بيرون بكشد
روزها گذشت تا بالأخره يك روز پسر جوان به پدرش روكرد و گفت همه ميخها را از ديوار درآورده است. پدر، دست پسرش را گرفت و به آن طرف ديواري كه ميخها بر روي آن كوبيده شده و سپس درآورده بود، برد
پدر رو به پسر كرد و گفت: « دستت درد نكند، كار خوبي انجام دادي ولي به سوراخهايي كه در ديوار به وجود آورده اي نگاه كن !! اين ديوار ديگر هيچوقت ديوار قبلي نخواهد بود
پسرم وقتي تو در حال عصبانيت چيزي را مي گوئي مانند ميخي است كه بر ديوار دل طرف مقابل مي كوبي. تو مي تواني چاقوئي را به شخصي بزني و آن را درآوري، مهم نيست تو چند مرتبه به شخص روبرو خواهي گفت معذرت مي خواهم كه آن كار را كرده ام، زخم چاقو كماكان بر بدن شخص روبرو خواهد ماند. يك زخم فيزكي به همان بدي يك زخم شفاهي است.
دوست ها واقعاً جواهر هاي كميابي هستند ، آنها مي توانند تو را بخندانند و تو را تشويق به دستيابي به موفقيت نمايند. آنها گوش جان به تو مي سپارند و انتظار احترام متقابل دارند و آنها هميشه مايل هستند قلبشان را به روي ما بگشايند»
در جهان تنها يك فضيلت وجود دارد
و آن آگاهي است
و تنها يك گناه،
وآن جهل است
و در اين بين ، باز بودن و بسته بودن چشم ها،
تنها تفاوت ميان انسان هاي آگاه و نا آگاه است
نخستين گام براي رسيدن به آگاهي
توجه كافي به كردار ، گفتار و پندار است.
زماني كه تا به اين حد از احوال جسم،
ذهن و زندگي خود با خبر شديم،
آن گاه معجزات رخ مي دهند.
در نگاه مولانا و عارفاني نظير او زندگي ، تلاش ها و روياهاي انسان سراسر طنز است!
چرا كه انسان نا آگاهانه همواره به جست و جوي چيزي است كه پيشاپيش در وجودش نهفته است!
اما اين نكته را درست زماني مي فهمد كه به حقيقت مي رسد!
نه پيش از آن!
***
مشهور است كه "بودا" درست در نخستين شب ازدواجش، در حالي كه هنوز آفتاب اولين صبح زندگي مشتركش طلوع نكرده بود، قصر پدر را در جست و جوي حقيقت ترك مي كند. اين سفر ساليان سال به درازا مي كشد و زماني كه به خانه باز مي گردد فرزندش سيزده ساله بوده است! هنگامي كه همسرش بعد از اين همه انتظار چشم در چشمان "بودا" مي دوزد، آشكارا حس مي كند كه او به حقيقتي بزرگ دست يافته است. حقيقتي عميق و متعالي.
بودا كه از اين انتظار طولاني همسرش شگفت زده شده بود از او می پرسد: چرا به دنبال زندگي خود نرفته اي؟!
همسرش مي گويد: من نيز در طي اين سال ها همانند تو سوالي در ذهن داشتم و به دنبال پاسخش مي گشتم! مي دانستم كه تو بالاخره باز مي گردي و البته با دستاني پر! دوست داشتم جواب سوالم را از زبان تو بشنوم، از زبان كسي كه حقيقت را با تمام وجودش لمس كرده باشد. مي خواستم بپرسم آيا آن چه را كه دنبالش بودي در همين جا و در كنار خانواده ات يافت نمي شد؟!
و بودا مي گويد: "حق با توست! اما من پس از سيزده سال تلاش و تكاپو اين نكته را فهميدم كه جز بي كران درون انسان نه جايي براي رفتن هست و نه چيزي براي جستن!"
حقيقت بي هيچ پوششي كاملا عريان و آشكار در كنار ماست آن قدر نزديك كه حتي كلمه نزديك هم نمي تواند واژه درستي باشد!
چرا كه حتي در نزديكي هم نوعي فاصله وجود دارد!
ما براي ديدن حقيقت تنها به قلبي حساس و چشماني تيزبين نياز داريم.
تمامي كوشش مولانا در حكايت هاي رنگارنگ مثنوي اعطاي چنين چشم و چنين قلبي به ماست
او مي گويد:
معجزات همواره در كنار شما هستند و در هر لحظه از زندگي تان رخ مي دهند
فقط كافي است نگاه شان كنيد
او گويد: به چيزي اضافه تر از ديدن نيازي نيست!
لازم نيست تا به جايي برويد!
براي عارف شدن و براي دست يابي به حقيقت نيازي نيست كاري بكنيد!
بلكه در هر نقطه از زمين، و هر جايي كه هستيد به همين اندازه كه با چشماني كاملا باز
شاهد زندگي و بازي هاي رنگارنگ آن باشيد، كافي است!
اين موضوع در ارتباط با گوش دادن هم صدق ميكند!
تمامي راز مراقبه در همين دو نكته خلاصه شده است :
"شاهد بودن و گوش دادن"
اگر بتوانيم
چگونه ديدن و چگونه شنيدن را بياموزيم
عميق ترين راز مراقبه را فرا گرفته ايم!
خدا جبران تمام نداشته های من است ...
خدا شاهد تمام بغض های من است ...
خدا همه چیز من است ...
خدا با من است و من با خدا ...
عیسی مسیح برای کسانی که به پرهیزکاری خود می بالید ند و سایر مردم را حقیر می شمردند این داستان را تعریف کرد:
دو نفر به خانه خدا رفتند تا دعا کنند.
یکی فریسی مغرور و خود پسند و دیگری مامورباج و خراج .
فریسی خود پسند کناری ایستاد و با خود چنین دعا کرد :ای خدا تو را شکر می کنم که مانند سایر مردم باج گیر و گناهکار نیستم. نه به سر کسی کلاه می گذارم و نه به کسی ظلم می کنم و نه مرتکب زنا می شوم.بلکه در هفته دو بار روزه می گیرم و از هر چه که بدست می آورم یک دهم را در راه تو می دهم.
اما آن باج گیر گناهکار در فاصله ای دور ایستاد و به هنگام دعا حتی جرات نکرد از خجالت سر خود را بلند کند و با اندوه به سینه خود زد و گفت: خدایا بر من گناهکار رحم فرما !
( به شما می گویم که این مرد گناهکار بخشیده شد و به خانه رفت.
اما آن فریسی خودپسند از بخشش و رحمت خدا محروم ماند).
زیرا هر که خود را بزرگ جلوه دهد پست خواهد شد و هر که خود را فروتن سازد ... سر بلند خواهد شد .
این و آوردم تا بگم این روزها یه موجود جدید وارد دفتر ما شده که حرکتی در عرصه مطبوعات به حساب میاد ، آنچنان مغرور و آنچنان خود بزرگ بین که همه افراد روزنامه رو شوکه کرده ، مثل این می مونه که یه صندلی شایدم چند تا صندلی گذاشته زیر پاش و از اون بالا داره همه رو نگاه می کنه ، هیچ کسی و هم آدم حساب نمی کنه همه هیچ کاری بلد نیستن و اون فقط بلده ، همه بی سوادن و اون باسواده ، همه هیچی نمی فهمن و اون می فهمه ، خلاصه همه ... هستن و اون ... تره .
به قول دوستم مونا انسان هایی که می خوان با تخریب دیگرون و بزرگ جلوه دادن کارهاشون جایگاه خودشون و تثبیت کنن آدمای ضعیفی هستن ، به هر حال همه اینجا دست به دعا برداشتند که هر چه زودتر این موجود راه خود را گم کند و به این روزنامه نیاید.
کیانیان جلو در ورودی به تعدادی از بازدید کنندگان توضیح می داد که رنگ کارها اصلی است و فقط در فتو شاپ کمی رنگها رو پررنگتر کردم .از کنارشان عبور کردیم و به بازدید از عکس ها رفتیم ولی هرچه گشتیم اثری از هیچ عکسی تدیدیم کارها روی چوب چاپ شده و قابی هم از چوب داشت . اصلا حس عکس و به انسان القا نمی کرد بیشتر شبیه نقاشی بود تا عکس .
هنوز توی شوک بودیم و به دنبال نشانی از عکس، که به چند تا از عکس ها در واقع تابلوها برخوردیم که نشان از نقش ماهی در رودخانه – نیمرخ یک شخص روی درخت برخوردیم که برامون جالب بود.
به سراغ کتابی که همه تابلوها رو به غیر از دو یا سه تا کار چاپ کرده بود رفتیم. هر دو کتاب خریدیم و به سراغ استاد کیانیان رفتیم برای گرفتن امضا.
من از آقای کیانیان سوال کردم که چرا رنگها اینقدر بد چاپ شده و رنگ ها اینقدر مصنوعیه که لبخند ایشون به تقریبا اخم تبدیل شد و گفت که رنگها طبیعیه و اگر شما به پارک طالقانی برید نظیر همین رنگها رو که من در امریکا دیدم می بینید.
بعد دوستم کتابش و برای امضا داد که من نظرش و راجع به طرح نیمرخ و ماهی ها روی تنه درختان پرسیدم که گفت نظری ندارم این نگاه من بوده شاید هر کسی این طرح ها رو نتونه ببینه بعد من نظریه مردم سنندج و که معتقدند هر حیوانی که از جلوی هر درختی رد بشه درخت مثل یک دوربین عکاسی، عکس اون موجود زنده رو در خودش حفظ می کنه گفتم، ولی احساس کردم از اینکه مورد انتقاد قرار گرفته که چرا رنگ ها اینگونه است همچنان درهم بود.
بعد به ایشون گفتم شاید اگر یکی از عکس ها رو کنار یکی از کارها قرار می دادید شاید بهتر حس عکس و القا می کرد که کلا درهم شد و گفت نی شد که و با یه نفر دیگه شروع به صحبت کرد.
من که اولین بارم بود با کیانیان برخورد می کردم و توقع یه شخص خاص و داشتم از ناراحتی صورتم داغ شده بود فکر نمی کردم آدم انتقاد پذیری نباشه وگرنه امکان نداشت از ایشون انتقاد کنم ، به هر حال برگشتم به محل کارم با این فکر که ایکاش نمی رفتم و اون رضا کیانیانی که توی ذهنم بود از بین نمی رفت ، کیانیانی که همیشه سعی می کردم جزو اولین نفراتی باشم که فیلمهاش و می بینم و خبراش و تعقیب می کنم ، هنوز هم نقش هاش و تو فیلم ها دوست دارم ولی فقط نقشهاش و چون آدمیه که به خوبی نقش بازی می کنه...!!!
این روزها گرفتار برپایی غرفه روزنامه اسرار در نمایشگاه مطبوعات بودم.
با کمک دوستانم و با توجه به بظاعت روزنامه توانستم غرفه ای را به نمایش بگذارم که نظر تمام افرادی را که از آنجا می گذشتند به خود جلب می کرد.
از طرف مدیر مسوول روزنامه، لوح تقدیر و هدیه ای در یافت کردم ، چند پیشنهاد غرفه آرایی و پیشنهاد تدریس در یکی از دانشگاهها به عنوان صفحه آرا داشتم در ضمن عکس غرفه در چند خبر گزاری داخلی و در شبکه ماهواره ای صدای امریکا به نمایش گذاشته شد،که تمام اینها به دلیل اینکه اولین کار دیزاین من بود برایم ارزشمند بود.
نمایشگاه امسال با تمام فراز و نشیب ها و خستگی ها و بی خوابی ها و حرف ها و حدیث ها به پایان رسید.
در این بین دوستان و دشمنان خودی نشان دادند ، شنیده بودم که در سفر باید شناخت ... ولی من میگم در یک کار گروهی هم می شود شناخت ...
این اولین پست من در این وبلاگ هست ، هفته ها فکر می کردم چه اسمی بگذارم ، هفته ها هم فکر می کردم اولین پستم چی باشه ، امیدوارم چیز خوبی از آب در اومده باشه .

